تبليغاتX
خرچنگ قورباغه - خورش مردم (داستانهای شهر بیصدا) / داستان کوتاه

   شهري بود به نام شهر بيصدا . مردم شهر بيصدا هم غذاي خوب مي خوردند ، هم لباس خوب مي پوشيدند . غذاي آنها ناني بود كه خورش داشت . همه چيز فراوان بود و خورش مردم گوشت داشت ، لوبيا داشت ، سيب زميني داشت ، پياز داشت ، گوجه داشت ، گردو داشت ، مرغ داشت ، سبزي داشت و همه چيز داشت . حاكمان شهر بيصدا فقط نان مي خوردند ؛ بدون خورش . روزي يكي از اهالي شهر بيصدا براي حاكمان كاسه اي خورش برد . بنا ندارم شخصيتهاي داستانم را با انتقاد از رفتارشان به لجن بكشم اما آدم چرا بايد براي حاكمان شهرش خورش ببرد ؟ حاكمان اول نگاهي به كاسه پر از خورش انداختند و آن را پس زدند اما بعد با اصرار صاحب خورش آن را تا آخر خوردند و ته كاسه را هم نان كشيدند . حاكمان خيلي از خوردن خورش راضي و خوشحال به نظر مي رسيدند . آنها به آن مرد گفتند : شما ملت چه چيزهاي خوشمزه اي مي خوريد . بعد ، دستور دادند از اين پس بجاي نان خالي براي حاكمان نان و خورش بياورند . به دستور حاكمان ، آن مرد را هم به زندان انداختند تا خبر ذوق زده شدن حاكمان پس از خوردن خورش را در شهر نقل نكند كه شان حاكمان حفظ شود . الآن يادم افتاد كه طرح داستان (شان) حاكمان را نوشته ام و انداخته ام گوشه اي تا كي وقت كنم بنويسمش . مساله (شان) در نزد حاكمان شهر بيصدا خيلي فكرم را مشغول كرده چون آنها به (شان) خودشان خيلي اهميت مي دادند و بخاطر (شان) ، حاضر بودند هر خيانتي بكنند . نكند من دارم داستان (شان) را مي نويسم ؟ نه ، آن جاي خود . جارچي ها به دستور حاكمان در شهر جار زدند و از اهالي خواستند براي پختن خورش حاكمان استخدام شوند . چند نفر داوطلب شدند و شدند عمله حاكمان در آشپزخانه . آنها مدتي براي حاكمان خورش درست كردند . حاكمان هم كه خورش زير دندانشان مزه كرده بود ديگر نان خالي را فراموش كرده بودند و هر روز بيشتر از ديروز خورش مي خواستند . آنها طوري مي خوردند كه انگار هيچوقت سير نمي شوند . حاكمان ، روزي دستور دادند آشپزها گوشت بيشتري در خورش بريزند ، يك روز مرغ بيشتر ، روز ديگر لوبيا و خلاصه كنم ؛ هر روز دستور اضافه كردن مواد خورش را مي دادند تا جايي كه از سهم مردم هم براي خود خورش مي پختند و خود و خاندانشان مي خوردند . تا مدتها هر چه گوشت و بنشن در شهر بيصدا پيدا مي شد بار مي شد و براي خورش حاكمان مي رفت . بعد از چندي ، اين مواد اول كمياب و بعد گران شد . چنان گران شد كه مردم عادي ديگر نمي توانستند خورش بخورند و فقط دستشان به نان خالي مي رسيد . داريد كم كم با شهر بيصدا آشنا مي شويد . به همين راحتي تو داستان من جاي مردم و حاكمان عوض شد . و شد آنچه بايد . تقصير من چيست ؟ من فقط مي نويسم ؛ آن يارو كه ذائقه حاكمان را اولين بار با خورش آشنا كرد مقصر است . حاكمان وقتي خبردار شدند ، دستور دادند مردم از اين پس خورش نخورند و فقط نان خالي بخورند . آنها براي پختن و خوردن خورش مجازاتهايي هم تعيين كردند . حاكمان به ايدئولوگهاي مزدورشان دستور دادند براي دستور جديد ، فرضيه و سابقه تاريخي بتراشند و تو گوش مردم بخوانند . حالا يادم افتاد بايد داستاني بنويسم در باره ايدئولوگهاي مزدوري كه استخدام شده بودند تا دستور هاي ظالمانه حاكمان را با نظريه هاي فلسفي و سابقه هاي من در آوردي تاريخي و تلقين هاي احساسي توجيه كنند و شكل قانوني يا موجه بدهند . طرح اين را هم نوشته ام و انداخته ام كنار تا كي . ايدئولوگي گفت : اساسا انسانها تا زماني كه مزه چيزي را نچشيده اند آن را طلب نمي كنند اما به محض اينكه يك بار بچشند دنبالش مي روند پس اي مردم بهتر است براي اينكه رنج كمتري ببريد خورش نخوريد و نان خالي بخوريد تا ندانيد خورش چيست و آن را نخواهيد و اينطوري زندگي بهتري براي خود بسازيد . نظريه دان مزدور ديگري گفت : در تاريخ ثبت شده هر كس راه بزرگي و سعادت را پيموده نان خالي خورده است و مردم بايد اين كار را الگوي خود قرار دهند و خورش را كلا فراموش كنند . حاكمان اين حرفها را پسنديدند و ايدئولوگها را فرستادند براي سخنراني در ميان مردم و به اين ترتيب هر ايدئولوگي به ميان مردم رفت و حرفي زد و سخني گفت . حاكمان بعدا دستور دادند در آن سال ، همان نظريه ها تبليغ شود . مردم شهر بيصدا با شنيدن اين حرفها و نظريه ها فقط لبخند مي زدند . آنها خود را با شرايط جديد فورا وفق دادند و فقط نان خالي خوردند طوري كه انگار به عمرشان خورش نخورده اند اما بعد از مدتي نان هم براي مردم كمياب و گران شد و حاكمان دستور دادند مردم نان كمتري بخورند . آنها اين بار هم ايدئولوگها را مامور كردند كه براي دستور اخير شان فلسفه بتراشند ؛ نظريه سازان تبعيت كردند و به دستور حاكمان نظريه هاي جديد را در ميان مردم با بيانات خود منتشر كردند . اين بار ، مردم عصباني شدند ؛ ‌ايدئولوگها را گرفتند و سر بريدند . مردم ، از همان راه  مستقيم به قصر رفتند و حاكمان را هم با استفاده از شالهاي سياه و سپيدشان از تيرهاي برق و درختان چنار خيابانها آويزان كردند و رفتند سر زندگي خودشان .

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |