مرد ، دست بردار نبود و آرام آرام مي شمرد : هفت . . . . . . هشت . . . . . . نه . . . . . . ده . . . . . .
زن التماس كرد : بسه ديگه ، پدرمو درآوردي . مرد با خونسردی ابرو بالا انداخت و گفت :
- هنوز تموم نشده ، يازده . . . . . . دوازده . . . . . .
- تو رو به هر كي مي پرستي تمومش كن .
- آخه زن ! دلم برات مي سوزه .
- پر رو ! آزارم نده ، بذار به درد خودم بميرم .
- تا حالا دوازده بارشو خودم شمردم ، داري خودتو نابود مي كني .
زن در حالي كه وسط حمام روي يك پا ايستاده بود و تعادلش را به سختي حفظ مي كرد براي بار سيزدهم پاي خود را داخل وان پر از آب فرو كرد و گفت : خب چيكار كنم ؟ مي خوام وضو بگيرم نماز بخونم ، اول بايد بدنم طيب و طاهر باشه . مرد خنده اي عصبي كرد : پات كه از آب بيرون مياد خودبخود نجس مي شه ؟
- توكه اين چيزا رو نمي فهمي ، آدم راه مي ره از در و ديوار بهش ترشح مي شه . نمي دوني اين هوايي كه به تن آدم مي خوره از كدوم دستشويي و كثافت خونه اي در اومده ، واسه همين هرچي آب مي كشم به دلم نمي چسبه .
مرد براي اينكه حرص زن را در بياورد و به خيال اينكه وادارش کند از وسواس دست بكشد خونسرد گفت : چرا با چسب قطره اي آب نمي كشي كه بچسبه ؟
زن عصباني شد : اصلا نفهميدم چي شد . تا تو حرف مي زدي كلي بهم ترشح شد ، يه مگس پدر سگم رو پام نشست كه ديگه بدبختم كرد .
مرد كه لقمه ناني به دست داشت آن را به دهان گذاشت و با دهان پر ، خنده آزارنده اي كرد و باز نيش زد : آخه زن حسابي ! كجا ديدي پدر مگس سگ باشه ؛ لابد مادرش هم گربه س؟
زن بي حوصله شد : مي ري تو يا فرياد بكشم و همسايه ها رو صدا كنم ؟ بعد رويش را از مرد برگرداند و با بغض گفت : من كه مثل تو يلخي و بي دين نيستم . آدم اگه بدنش طاهر نباشه ملائكه از خونه ش رد نمي شن .
مرد با قهقهه اعصاب خردكني گفت : مگه خونه من اتوبانه كه همه رد بشن ؟ تازه تو هم اينو بهونه كردي كه از وسواست لذت ببري ، اصلا مي خواي يه تانكر آب كر با شيلنگ بهت وصل كنم تا هميشه خودتو هفت كره آب بكشي ؟
زن كه هنوز خود را به حالت لي لي نگه داشته بود ، چشمان پر اشكش را نشان مرد داد . خنده بر لبهاي مرد ماسيد . با سکوت مرد ، زن احساس راحتي كرد و چند بار ديگر پايش را داخل آب برد و بيرون آورد . بعد ، انگار راضي نشده باشد لب وان نشست ، هر دو پا را داخل آب فرو كرد و غر زد : اين كه نشد ، يه بار ديگه . . . .