تبليغاتX
خرچنگ قورباغه - یکی از عشقهای شکست خورده / داستانک

من گاهي داستانك هم مي نويسم . اينطوري :

همیشه از ادبی که تو کلامش داشت قند تو دلم آب می شد . خيلي با ايمان بود . با خدا و اهل نماز و روزه و راستگو و درستكار . مثل همه پسرهاي دانشكده من هم عاشقش شده بودم . مرا از ميان آن همه پسر انتخاب كرد . مي گفت با ايمان تر از همه اي . وقتي رفتم خواستگاريش شرط گذاشت كه ريشم را هرگز نتراشم . قبول كردم . تو بله برون مهريه را 1357 سكه و سالي يك سفر حج تعيين كرد . نه نگفتم . خانه خوب خواست . گفتم دارم . خواست مراسم عروسي را ساده تو مسجد بگيريم . با خانواده ام حرف زدم و به زور قانع شان كردم . پاي سفره عقد خواست يك سوره قرآن را با قرائت بخوانم . با هر مصيبتي بود خواندم . گروههاي تواشيح و قاريان ممتاز قرآن به خواست او مراسم ما را شور دادند . شب زفاف را خواست پس از زيارت برگزار كنيم . مشهد هم بردمش و برگرداندم . روز اول زندگي مان با هم تو خانه بوديم . نماز ظهر و عصر را به خواست او تو مسجد به جماعت خواندم . نوافل و دعا و تعقيباتش كه تمام شد ساعت سه بعد از ظهر بود . ساعت پنج ناهار خورديم . وقت نماز مغرب و عشا شد . آن را هم با جماعت مسجد خوانديم . با تعقيبات و قرآن و زيارت عاشورا . ساعت نه شب بر گشتيم خانه . یک هفته مرخصي دامادي از اداره گرفته بودم . وقتي شام مي پخت يك ساعت درباره حقانيت علي و اولادش صحبت كرد و اشك ريخت . قبل از خواب باز زيارت عاشورا خواند و گريه كرد . موقع خواب دستش را گرفتم كه عقب كشيد . گفت : صبح زود بايد نماز بخونم . بذار بعد از نماز . خوابيدم و او تا نيمه هاي شب نافله خواند . صبح زود هم نماز را در مسجد با جماعت خوانديم . بعد از صبحانه رفت جلسه قرآن . من هم ناچار رفتم سركار . همكارانم تعجب كردند . عصر كه آمدم خانه رفته بود سفره ابوالفضل . شب گفت : فردا كلاس درس قرآن داريم . خانمها ميان اينجا . اگه مي توني زودتر برو سركار و عصر هم ديرتر بيا . از ادبي كه در كلامش داشت قند تو دلم آب شد . گفتم : حتما عزيز دلم . بعد دستش را گرفتم و با لگد محكمي از خانه ام بيرونش انداختم  و فرياد زدم : غلط كردم كه همچي شكري خوردم .

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |