تبليغاتX
خرچنگ قورباغه

   وقتي به دنيا آمدم ، دكتر مرا سروته كرد و با كف دست محكم زد به پشتم . با شدت زدم زير گريه و گفتم : "عنتر! چرا  مي زني ؟  مگه يتيم گير آوردي ؟ "

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

    مرد ، دست بردار نبود و آرام آرام مي شمرد : هفت . . . . . . هشت . . . . . . نه . . . . . . ده . . . . . .

زن التماس كرد : بسه ديگه ، پدرمو درآوردي . مرد با خونسردی ابرو بالا انداخت و گفت :

- هنوز تموم نشده ، يازده . . . . . . دوازده . . . . . .

- تو رو به هر كي مي پرستي تمومش كن .

- آخه زن ! دلم برات مي سوزه .

- پر رو ! آزارم نده ، بذار به درد خودم بميرم .

- تا حالا دوازده  بارشو خودم شمردم ، داري خودتو نابود مي كني .

    زن در حالي كه وسط حمام روي يك پا ايستاده بود و تعادلش را به سختي حفظ مي كرد براي بار سيزدهم پاي خود را داخل وان پر از آب فرو كرد و گفت : خب چيكار كنم ؟ مي خوام وضو بگيرم نماز بخونم ، اول بايد بدنم طيب و طاهر باشه . مرد خنده اي عصبي كرد : پات كه از آب بيرون مياد خودبخود نجس مي شه ؟

- توكه اين چيزا رو نمي فهمي ، آدم راه مي ره از در و ديوار بهش ترشح مي شه . نمي دوني اين هوايي كه به تن آدم مي خوره از كدوم دستشويي و كثافت خونه اي در اومده ، واسه همين هرچي آب مي كشم به دلم نمي چسبه .

مرد براي اينكه حرص زن را در بياورد و به خيال اينكه وادارش کند از وسواس دست بكشد خونسرد گفت : چرا با چسب قطره اي آب نمي كشي كه بچسبه ؟

زن عصباني شد : اصلا نفهميدم چي شد . تا تو حرف مي زدي كلي بهم ترشح شد ، يه مگس پدر سگم رو پام نشست كه ديگه بدبختم كرد .

مرد كه لقمه ناني به دست داشت آن را به دهان گذاشت و با دهان پر ،  خنده  آزارنده اي كرد و باز نيش زد : آخه زن حسابي ! كجا ديدي پدر مگس سگ باشه ؛ لابد مادرش هم گربه س؟

زن بي حوصله شد : مي ري تو يا فرياد بكشم و همسايه ها رو صدا كنم ؟ بعد رويش را از مرد برگرداند و با بغض گفت : من كه مثل تو يلخي و بي دين نيستم . آدم اگه بدنش طاهر نباشه ملائكه از خونه ش رد نمي شن .

مرد با قهقهه اعصاب خردكني گفت : مگه خونه من اتوبانه كه همه رد بشن ؟ تازه تو هم اينو بهونه كردي كه از وسواست لذت ببري ، اصلا مي خواي يه تانكر آب كر با شيلنگ بهت وصل كنم تا هميشه خودتو هفت ك‍ره آب بكشي ؟

   زن كه هنوز خود را به حالت لي لي نگه داشته بود ، چشمان پر اشكش را نشان مرد داد . خنده بر لبهاي مرد ماسيد . با سکوت مرد ، زن احساس راحتي كرد و چند بار ديگر پايش را داخل آب برد و بيرون آورد . بعد ، انگار راضي نشده باشد لب وان نشست ، هر دو پا را داخل آب فرو كرد و غر زد : اين كه نشد ، يه بار ديگه . . .  .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

   تقدیم به همه کسانی که دو سه سالی است از (درد بزرگ) در رنجند

 

  امروز ، اين درد بعد از 993 روز عميقتر و شديدتر شده . پيچ مي زند و تير مي كشد . روزها كه از اين درد خواب نداشتم ، حالا شب هم نمي گذارد بخوابم . امروز رفتم سونوگرافي . معلوم شد سنگ بزرگي است . درشت ؛ اندازه يك بند انگشت . تو گزارش سونو نوشته بود سنگي به قطر پانزده ميلي متر يكي از مجراهاي كليه را مسدود كرده . پانزده ميلي متر يعني اينقدر . يك بند انگشت . نوشته بود كليه متورم شده و پنجاه درصد از اندازه طبيعي بزرگتر شده . دكتر گفت كه اين تورم كليه برام خطرناك است . دردش از درد دندان بدتر است . دندان را مي شود با سر انگشت فشار داد يا با مايع بي حسي ساكتش كرد يا حتي ترياك روش گذاشت اما دستم به كليه نمي رسد . فقط پيچ مي زنم . از غروب به بعد ، اتوماتيك دردش شديد مي شود . همه دردها غروب به بعد سراغ آدم مي آيد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

     صداي زوزه گرگها قطع نمي شد . سرما داشت استخوانهايش را مي تركاند . كولاك ، شديد بود و دانه هاي برف به صورتش مي ريخت . يادش آمد كه راديو دماي هواي شهر را بيست درجه زير صفر اعلام كرده بود ؛ و با خود گفت : پس حتما تو صحرا هوا سردتر است . احساس يخ زدن بهش دست داده بود . ميل به خواب داشت اما هنوز هوشيار بود و تا چشمانش روي هم مي افتاد از ترس مرگ مي پريد . شنيده بود اگر كسي در اين حالت خوابش ببرد مرگش حتمي است . بار آخري كه در مقابل ميل به خواب مقاومت كرد ، با خود گفت : بايد كاري كنم ، اگر ناغافل خوابم ببرد از پس سرما بر نخواهم آمد . ترس از مرگ به پاهايش نيرو داد . با همه كرختي بدنش برخاست ، در ورودي و پنجره هاي كلبه را بست و چفت كرد ، تو آتش نيمه جان بخاري هيزم ريخت ، رختخوابش را از زير پنجره كشيد كنار بخاري و خوابيد .

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

خب ، تعطيلات سال 87 تمام شد . سال نو بر همه دوستان اينترنتي وغير اينترنتي من مبارك باشد . يعني اين سال برايتان بركت بياورد . يعني دست به خاك بزنيد طلا بشود . يعني اصلا امسال مريض نشويد . اصلا روحيه تان ضعيف نشود . مسافرت برويد و خوشي كنيد . همه چيز را ارزان بخريد نه گران . بيكار نشويد و درآمدتان كم نشود و جيب تان پر از پول باشد و اس ام اس هايتان به مقصد برسد . جیب دولت که به برکت اس ام اس های نرسیده ما در سال ۸۷ و ۸۶ و غیره پر از پول است و از این بابت ملالی نیست . اس ام اس هاي من تو تعطیلات نوروز بعضي ده روزه به مقصد رسيد ، بعضي سيزده روزه رسيد ، بعضي هم اصلا نرسيد اما من همه اس ام اس هايي را كه دوستان اينترنتي و غيراينترنتي برايم فرستادند بدون استثنا جواب داده ام و اگر نرسيده لطفا مرا ببخشيد و صلواتي هم بر وزير مخابرات بفرستيد . من تو تعطيلات به مسافرت رفتم و طبق عادت شخصی قدیمیم سفرنامه اي نوشته ام که شايد شاید شاید ، رو وبلاگ انداختمش . اين پست را نوشتم تا سال نو را به همه دوستانم تبريك بگويم و اطلاع دهم كه هستم ، لطفا شما هم باشید .

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |