دوره افسردگي شش ماهه من از اول اسفند شروع شد و تا اول مهر ادامه دارد . از تمام شدن زمستان بيزارم . تو پاييز و زمستان زندگي مي كنم و تو بهار و تابستان فقط زنده ام و تحمل مي كنم . اگر دست خودم بود تو يكي از قطبهاي پر از برف و سرما متولد مي شدم . خوب است كه پايان زمستان به مسافرت عيد وصل مي شود وگرنه معلوم نیست من با اين وسواسهايم نسبت به فصول سال كي دق كرده بودم . بگذريم ، این آخرین مطلب سال ۸۶ است که می نویسم . رفت تا بعد از تعطیلات . دلم برای وب و وبمندان تنگ می شود . سال نو مبارک همه باشد . تا می توانید خوش بگذرانید و کم نگذارید :
باران بشدت مي باريد و من پس از نيم ساعت ايستادن تو صف ، هنوز نوبتم نشده بود . بيشتر از دويست بار پا به پا شدم . عجله داشتم سريعتر نان بگيرم و براي ناهار به خانه برسانم . ساق پاهايم از درد و خستگي زق زق مي كرد . چند بار نشستم و برخاستم بلكه درد از پايم برود و تحملم بيشتر شود . آخر ، دل به دريا زدم و از كنار دستيم پرسيدم : چرا صف جلو نمي ره ؟ از اون جلو بي نوبت مي گيرن ؟
با حيرت نگاهم كرد و پرسيد :كدوم صف ؟
- همين ؛ صف نون .
- نون كدومه ؟ اين جمله را چنان بلند گفت كه توجه بغل دستيش هم جلب شد و دوتايي زدند زير خنده .
- چرا مي خندين ؟
- آقا جان ! اين صف نون نيست . ماها چتر نداريم ، از دست بارون اومديم زير سقف و سايبون تا بند بياد . نونوايي چند تا مغازه جلوتره .
- دربست ؟
تاکسی جلو پایم ترمز کرد . دو تاکسی دیگر هم پشت سرش صف کشیدند به تماشای مذاکره من و راننده .
- دربست تا آپادانا چند ؟
- سه و نیم ، کولرم می زنم .
- کولر نزنی که دعوامون می شه ، دو و نیم می دم ، سوار شم ؟
-نرخش همونه که گفتم .
- نرخش هر چی هس باشه ، من پول می دم ، تاکسی هم مث چی ریخته . از تو آیینه صف پشت سرتو نیگا کن ، شدن چار تا . همه شون به خونت تشنه ن .
- باشه سوار شو .
در را باز کردم و :
- دو بیشتر نمی دما .
- ولی گفتی دو و نیم .
- اون موقع صف تاکسیا کمتر بود . زود بگو که رقبا دارن زیاد می شن .
- باشه دو بده .
نشستم و در را بستم :
- یک و نیم یک قرون بیشتر نمی دم .
راننده آیینه را نگاه کرد ، دنده را چاق کرد ، راه افتاد و غر زد : خبیث !
آخرين پك را كه به سيگار زد ، ته سيگار را انداخت زير پا ؛ با كفش لهش كرد و با لگدي انداختش تو جوي آب .
[بي فرهنگ ! سطل زباله بغل دستته .]
قهقهه زد .
[بدبخت ! تو داري لذت كاذب مي بري .]
باز قهقهه زد ، سيگار ديگري روشن كرد و شروع كرد به پك زدن . تمام كه شد يكي ديگر روشن كرد . تا به خانه برسد هي قهقهه زد ، هي سيگار كشيد ، هي با لگد پرت كرد تو جوي آب و هي سرزنش شنيد . نه سرماي هوا را حس كرد ، نه مسير طولاني . وقتي رسيد و لباس عوض كرد ، گفت : ديگه همصحبت نمي خوام عوضی ! لطفا خفه شو كه مي خوام بخوابم .
سالها بود كه مي خواست در نويسندگي انقلاب به پا كند . هميشه مي گفت بايد رماني مثل صد سال تنهايي بنويسد تا دنيا را تحت تاثير خودش قرار دهد . ده ، پانزده سالي مي شد كه دوستانش به او - که قلم روان و شیوايي داشت - اصرار مي كردند وسواس را كنار بگذارد وحداقل يك اثر منتشر کند اما او در اين مدت بيشتر از بیست رمان ، دهها داستان كوتاه و صدها داستانك را نوشت و به دستگاه خراب كاغذ خرد كن سپرد . رمانهايي كه هر يك از آنها مي توانست خوانندگان زیادی داشته باشد و نام او را در ذهن علاقه مندان كتاب بنشاند اما او فقط دنبال صد سال تنهايي بود .
حالا پس از سالها ، دوستان مهربان و با محبتي كه با او رفت و آمد داشتند و سطلهاي آشغال و مخزن دستگاه كاغذ خردكنش را متواضعانه خالي مي كردند ، هر يك چندين اثر چاپ شده پر طرفدار داشتند و به شهرتي بي نظير رسيده بودند با خوانندگاني كه تا نام كتابشان را مي آوردي بيوگرافي نويسنده اش را واو به واو مي گفتند اما او . . .
هيچكس او را نمي شناخت . خودش هم - حالا كه آلزايمر گرفته بود - حتي نمي دانست حسرت چه چيز را مي خورد .
با چشمان آبيش به چشمهايم خيره شده بود و گاهي پلك مي زد . پوست سفيد و موهاي طلايي بلند ، زيبايي آشكاري به او داده بود . دو دسته از موهايش بالاي سر با سنجاق كپه شده بود . دستم را با ملایمت روي موهايش كشيدم و تا گردنش پایین آوردم ، پشت گردنش را نرم و آهسته گرفتم ، صورتش را جلو صورتم آوردم و آهسته گفتم : چقدر خوشگلي تو ، بانمك !
مژه هاي بور ستاره اي را به هم زد و اداي مرا درآورد : چقدر خوشگلي تو . . .
تو ذوقم خورد . از حرف زدنش خوشم نيامد . از خودم دورش كردم و با صداي بلند گفتم : آقا ! این عروسک مقلده . از اونا كه خودش حرف مي زنه ندارين ؟
به حضرت عباس این داستان ربطی به سیاست ندارد ، برایش حرف در نیاورید :
مرد يك بشقاب غذا خورد . تمام كه شد ، گفت : خانم ! داري يه بشقاب ديگه بكشي ؟ زن لبخند زد و با حركاتي كه خوشحاليش را نشان مي داد بشقاب مرد را با باقيمانده غذا پر كرد ، تكه اي بزرگ و طلايي از ته ديگ روي پلو گذاشت ، نصف كاسه خورش را روي آن خالي كرد و بشقاب را به دست مرد داد . مرد هوم كشيد و بشقاب را روي هوا از دست زن گرفت و با قاشق به جان غذا افتاد . زن ، فقط نگاه مي كرد و از خوردن شوهرش لذت مي برد . مرد ، وقتي غذا خوردنش تمام شد ، اخمها را در هم كشيد و با لحني نامهربان گفت : این چه دستپختیه تو داری ؟ من ديگه دلم نمي خواد غذاهای تو رو بخورم . زن بهت كرد ؛ مدتي با چشمهاي از حدقه درآمده به مرد نگاه كرد . سر پايين انداخت ، هيچ نگفت و با چشمهاي پر اشك دست برد ظرفها را جمع كند كه مرد چانه او را گرفت و بالا آورد . لبخند زد و با لحني مهربان گفت : عزيزدلم ! از بس غذاهاي تو خوشمزه است من خيلي مي خورم ، مي ترسم بتركم .
زن اشكهايش را پاك كرد ، خنديد و گفت : عزيزم ! نمي توني مثل آدم از دستپختم تعريف كني ؟