تبليغاتX
خرچنگ قورباغه

دوشنبه آخر تیر برنامه نود شبکه 3 تلویزیون علی دایی را آورده بود که مثلا از او دلجویی کند آنهم بخاطر بی انصافی و تندروی هایی که عادل فردوسی پور در روزهای برگزاری جام جهانی جلوی دوربین تلویزیون نسبت به او نشان داده بود. مجری همان حرفها و ادعاهای غیر کارشناسی و عوامی خود را تکرار می کرد و دایی هم جوابهای همیشگی را می داد و آخر که مجری کم آورد یا از اتاق فرمان دستور دادند ترمز کند ، از دایی تعریف کرد و آن را با توهینی آشکار آمیخت تا عقده هایش باز نشده نماند . فردوسی پور گفت : شما پر افتخار ترین فوتبالیست ایرانید اما این پیشرفت و موفقیتهایتان نه بخاطر استعداد بلکه بخاطر تلاش و پشتکار بیش از حدتان است . نمی دانم دایی چرا با اینکه این جماعت لجوج و کم دانش را می شناسد دعوت شان را قبول می کند و پایش را در این استودیو های بیسواد پرور می گذارد . نمی خواهم در باره ورزش کشورمان بنویسم که فضایی آلوده دارد . می خواهم واقعیتهایی را یاد آوری کنم که مدتها است به آن فکر می کنم و برایش غصه می خورم . و اول یک خاطره : آن روزهایی که دایی هنوز تو آلمان بود روزی جلوی در روزنامه ایران او را دیدم که از بنزش پیاده شد . لابد با بچه های ایران قرارمصاحبه داشت . جلویش را گرفتم و خواستم نه به عنوان خبرنگار بلکه به عنوان فرد عادی از او سوال کنم و او  پاسخ بدهد و قول بدهد صادقانه حرف بزند حتی اگر علیه خودش باشد . پذیرفت و من پرسیدم : چرا مطبوعات با اینکه آدم موفقی هستی و این همه افتخار کسب کردی و نام ایران را در جهان بلند کردی از تو بد می نویسند ؟ دایی گفت : می نویسند دیگر . من که نمی توانم جلوی آنها را بگیرم . من کار خودم را می کنم ، آنها هم کار خودشان را . پرسیدم : چرا می نویسند ؟ مگر تو چه می کنی ؛ لابد به عنوان قهرمان ملی اشتباهاتی داری وگرنه دلیلی ندارد این همه ضدت بنویسند . دایی گفت : من کاری نمی کنم ، آنها هم دلیل دارند چون از من توقعاتی دارند که من انجام نمی دهم ؛ مگر قهرمانهای ملی ما هیچکدام اشتباه نداشتند ؟ مگر با اشتباهاتشان از صحنه ورزش کنار گذاشته نشدند ؟ پس چرا مطبوعات علیه آنها چیزی ننوشتند ؟ عده ای از ورزشکاران ما در خارج از کشور کارهایی کرده اند که آبروی کشور را برده اند ؛ کدام روزنامه ورزشی به آنها فحش داد ؟ من ارتباطم با بعضی از مطبوعاتی که توقعاتی دارند و نوشته هایشان را بر اساس برآورده شدن یا نشدن توقعاتشان تنظیم می کنند خوب نیست . بعد دایی مسائل دیگری گفت و اسامی و موارد بده بستانهایی را در عالم ورزش میان روزنامه ها و ورزشکاران و داورها و دلالها و غیره ذکر کرد که در سررسیدم نوشتم برای پیگیری به منظورفهم خودم که محتوای آن بماند. پیگیری کردم و به واقعیتهای هولناکی در عالم ورزش مان برخوردم که به معنای واقعی وحشت کردم از این همه آلودگی و خیانت در دنیای ورزش . این مطلب دارد طولانی می شود اما نمی توانم ادامه ندهم . تا اینجا همه مقدمه بود و اصل مطلب مانده : ما دایی را می کوبیم ونابودش می کنیم ، اعتماد به نفس او را از بین می بریم ، همان طور که در طول تاریخ هرکه را لایق و یک سر و گردن ازدیگران بلندتر یافته ایم نابودش کرده ایم و در عوض کوتوله ها را بالا کشیده ایم . اهمیت دایی برای من اهمیت شخص نیست بلکه اهمیتی است که یک نماد ملی می تواند برای مردم هر کشوری داشته باشد . وقتی عکسهای آنجلینا جولی را می بینم که درافغانستان سفیرمردم دوستی می شود آنهم از سوی کشوری که به خاک آنجا تجاوز کرده و مردم و کودکان افغان او را مثل یک بت در میان می گیرند و سر در دامنش می گذارند و دردهایشان را به او می گویند و ما در ایران نمادهای ملی خودمان را با تحریک عده ای عقده ای یا باج بگیرمی کوبیم و نابود می کنیم و هیچ نوع استفاده فرهنگی ازآنها نمی کنیم بغض می کنم . ما دایی را از زمانی شروع کردیم به کوبیدن و نابود کردن که یونیسف او را سفیر خود کرد . ما زمانی دایی را به دست فحاشی هایمان سپردیم که او در جایگاه یک فوتبالیست آبرومند و بی حاشیه نام ایران را در جهان بلند کرده بود . اساسا ما ایرانیها آدم جنتلمن با شخصیت مستقل و دارای قدرت روحی بالا را دوست نداریم و دلمان می خواهد همه یا آب زیرکاه باشند و چاپلوس و مجیزگو یا توسری خور و بدبخت و آویزان . ما دایی را و خدادادعزیزی را زمانی شروع کردیم به له کردن که در ورزشگاه بیله فلد آلمانیها فریاد می زدند علی ... علی و در استادیوم کلن جوانان فریاد می زدند کداد . . . کداد . ما نفهمیدیم که دایی و خداداد دارند به نماد جوانان آلمانی تبدیل می شوند و نگذاشتیم به نماد جوانان سرگشته و بی هدف خودمان هم تبدیل شوند . مگر می توان در میان ایرانیان سربلند شد و از شر حسادت بی مایگان و بی لیا قتها در امان بود ؟ ما نمادهای خود را با دست خود زنده به گورمی کنیم در حالی که در آنسوی دنیا برای خود هر روز یک نماد می تراشند و آنهایی که سابقه مثبت تاریخی ندارند تلاش می کنند سوابق توحش قرنهای پیشین خود را از یادها پاک کنند . آیا ملت فرانسه هم زیدان را بخاطر آن حرکت غیر ورزشی در بازی فینال جام جهانی له کرد و فحش داد ؟ یا ملت ایتالیا توتی را بخاطر تف کردنهایش ؟ اما ما این کار را می کنیم چون نمی دانیم ملت مان و جوانانمان به نماد ملی برای افتخار کردن و تازه کردن غرور ملی شان نیاز دارند . دایی را با زبان یک مجری مغرض و کم دانش به بی استعدادی متهم می کنیم در حالی که دایی فارغ التحصیل یکی از سخت ترین رشته های مهندسی (متالورژی) است و قبول شدن در آن رشته در کنکور ودرسش را خواندن  تنها به پشتکارنیاز ندارد و هوش و استعداد هم می خواهد . ما نماد های خود را نمی توانیم حفظ کنیم همانطور که تدبیر و شایستگی حفظ میراث فرهنگی و باستانی خود را نداریم . راستی ! آیا می دانید در جنوب خلیج فارس دارند دائره المعارفی تدوین می کنند به نام شعرا و دانشمندان  عرب پارسی زبان ؟ ومی دانید این یعنی چه ؟ اگر فردا فردوسی و رودکی و ابوعلی سینا را هم ادیب و دانشمند عرب پارسی زبان معرفی کردند می دانید خودمان مقصریم ؟ و در ترکیه در دائره المعارفی دیگر صادق هدایت را هم نویسنده عرب معرفی  و آثارش را به زبان استانبولی ترجمه  کرده اند و در مقدمه اش او را عرب نام برده اند ؟ بکوبید . تا می توانید نمادهای ملی و قهرمانان خود را بکوبید و نابود کنید و هر که صدایی زد و پرچمی برای کوبیدن نمادهای ملی بلند کرد دنبالش راه بیفتید . آفرین بر شما . آفرین بر تلویزیون شما و آفرین بر مطبوعات ورزشی شما .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

خوشبختانه یا بد بختانه اش را نمی توان دقیقا معلوم کرد این را که سفرهای استانی احمدینژاد هفته پیش تمام شد . وبه نقل از منابع رسمی اطلاع رسانی دولت ، این نخستین دوره از سفرهای استانی بود . ماحصل این سفرهای 30 تایی هم تا حالا عبارت است از  تصویب 6 هزار مصوبه . یعنی میانگین 200 مصوبه برای هر استان . برای من که ملاقات عمومی های  پنج شنبه های احمدینژاد را در شهرداری به دفعات دیده ام -- و از ظاهر و باطن آن خبر دارم و برخی را همان موقع در روزنامه ایران نوشته ام و بقیه را نتوانستم بنویسم -- این سفرهای استانی  و حواشی آن جذابیت هایی دارد که گاهی سرگرمم می کند و هر یک دریایی است برای آنها که بخواهند ببینند و بنویسند و بگویند و بشنوند . مثلا جذابیت این نکته را نمی توان انکار کرد که دولتی بیاید ظرف دو سال 6 هزار مصوبه خلق کند که قرار است ظرف دو سال باقیمانده از عمرش آن را اجرا کند . یا حتی ظرف 6 سال آینده عمرش ( خدا را چه دیدی ، شاید قرار شد دوره بعد هم او رئیس جمهور باشد ) . در جذابیت این نکته هم نمی توان شک کرد که دولت قرار است 6 هزار مصوبه را در شرایطی اجرا کند که اوضاع متلاطم داخلی و خارجی به اندازه کافی وقت دولت را گرفته است و ضمنا سیستم بروکرات منش بروکراسی پرور دستگاههای دولتی مانع اجرای سریع و بی درد سر کوچکترین کارها می شود . از جذابیت های دیگر 6 هزار مصوبه این است که محصول نخستین دوره سفرهای استانی است و اگر همینطور پیش برویم و در هر دوره سفر استانی تولید انبوه چند هزار مصوبه دیگر ادامه یابد ، کشور مان چنان آباد می شود که جایی برای بیشتر آباد کردن آن باقی نمی ماند وحتی می توان پیش بینی کرد که بزودی در مقابل خانه هر ایرانی یک مصوبه تولید و اجرا شود . به امید روزی که هر ایرانی یک مصوبه داشته باشد . جذابیت دیگر را از قلم نیندازم : وظیفه افراد ملت در این میان چیست ؟ واضح است . ایجاد آرامش برای دولت تا بدون دغدغه مصوبات را اجرا کند . بهترین کمکی که ملت می تواند در این زمینه بکند پاییدن قیمت گوجه فرنگی و سیب زمینی و پیاز است  تا با بالا و پایین رفتن بی موقع برای دولت بحران نسازد و در اجرای 6 هزار مصوبه اخلال نکند . مگر نمی دانید گوجه و پیاز و سیب زمینی می تواند در کشور ما دولتها را از چشم مردم بیندازد و دست دعایشان را بالا ببرد ؟ مگر ندیدید کارت سوخت ناقابل را تا به دست مردم برسانند -- و نرساندند --چه خونی به جگر مردم کردند و چطور مردم را به جان هم انداختند و خودشان هی مصوبه بیرون دادند ؟ وقتی ما نتوانیم بر تولید و توزیع و قیمت سیب زمینی و پیاز و گوجه فرنگی مردم مدیریت آبرومند کنیم و یک سالاد ناقابل را تو خون می زنیم و به خورد ملت می دهیم  هر دو سال 6 هزار مصوبه را چطور می خواهیم اجرا کنیم ؟ البته ما که بخیل نیستیم . دولتی که توان و انرژی تدوین و تصویب 6هزار مصوبه را دارد لابد توان و انرژی اجرایش را هم دارد ؛ وگرنه سیب زمینی و گوجه و پیاز و خیار مردم که اهمیتی ندارد و نکات انحرافی معما است . نیست ؟ هست خب .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

دیشب گوش درد گرفتم . رفتم درمانگاه نزدیک خانه . وارد اتاق معاینه که خواستم بشوم روی تابلو نام یکی از هم دبیرستانیهایم را دیدم . پدرش معاون مدرسه بود و بسیار هم آدم احساساتی و موجه و مهربان . از شغلم پرسید . گفتم که روزنامه نگار شده ام و کجا کار می کنم و غیره . تا شنید روزنامه نگار ، گفت آبی از شما جماعت گرم نمی شود . پرسیدم چرا. گفت آن چیزی را که باید بنویسید نمی نویسید . من از درد و رنج مردمی که با آنها ارتباط دارم غصه می خورم و نمی دانم چه باید کرد . او گفت که اکثر مشکلات مردم ناشی از مشکلات و تنگناهای اقتصادی است و مثال زد که افراد بسیاری بدلیل فقر و نداری نمی توانند درمان بیماری را کامل کنند و بیماریشان به مراحل حاد می رسد و خصوصا از سرطان نام برد که در میان فقرا بیشتر است . واقعا برای کسی که از شرایط ما روزنامه نگاران ایرانی خبر ندارد چطور باید شرح داد که دلیل ننوشتن آن چیزی که باید ، چیست ؟ از دکتر پرسیدم : خودت چقدر برای گفتن حرفهای حقی که تو گلوت گیر کرده آزادی؟ در همین محدوده حرفه پزشکی چقدر آزادی ؟  چقدر آزادی که در باره سازمان نظام پزشکی حرف بزنی ؟ گفت هیچی . گفتم از ما چه توقعی داری ؟ ما تنها اسم مان روزنامه نگار است و در واقعیت امر روزنامه ننگاریم . روزنامه نویس نیستیم بلکه روزنامه ننویسیم .  بعد برایش شرح دادم یکی دو مورد از بلاهایی را که در جریان تهیه گزارشها یا اخبار یا بعد از چاپ آن به سرم آورده اند و مانع کارم شده اند .البته دکتر قانع شد . خوشبختانه ما هر چه به مردم و نخبگان می گوییم با استدلال صحیح قانع می شوند . تنها یک گروه را نمی توانیم قانع کنیم . آنهم مدیران عزیز جامعه اند که صد البته حق با آنها است نه ما!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

تا وقتی که امکان نوشتن نباشد آدم هزار حرف آماده نوشتن و گفتن دارد اما به محض اینکه امکان نوشتن پیدا شد آدم خناق می گیرد . نمی داند از چه چیزی باید بنویسد،از کجا باید شروع کند و . . .  . از موضوعات سیاسی باید شروع کرد ، دشواریهای اقتصادی ، بحرانهای اجتماعی یا چیزهای دیگر . این همان خناقی است که گرفته ام . شاید این بلاتکلیفی دلیل دیگری دارد . وبلاگ نویسی آدم را بلا تکلیف می کند . نوشتن در روزنامه فضای محدودتری دارد و چون دیگران تکلیف می کنند که چه بنویس چه ننویس کار راحت تر است . در وبلاگ لابد به دلیل گستردگی موضوعات شرایط متفاوت است اما به هر حال هر چه باشد باید - حالا که وارد این فضا شده ام- چیزی بنویسم . شاید بهتر باشد خاطراتم را در حرفه روزنامه نگاری بنویسم . خصوصا در دو سه سال اخیر که مجددا پایم به حوزه خبرهای اجتماعی از نوع شهری باز شد . فعلا همین ایده - یعنی خاطره نویسی - به ذهنم می رسد تا بعدا چه پیش آید . منتظر تحویل گرفتن تان هستم . تحویلم بگیرید ، نظر بدهید .
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |