تبليغاتX
خرچنگ قورباغه

شك كردم كه به اندازه خريدم پول دارم يا نه . بين غرفه هاي فروشگاه بزرگ قدم مي زدم و هر چه بچه مي خواست مي انداختم تو سبد . سبد پر شده بود و ديگر جاي خالي نداشت . رو كردم به بچه كه ببينم اگر چيز ديگري نمي خواهد برويم تو صف صندوق . بچه نبود . صداش زدم ؛ جوابي نيامد . رفتم اين طرف ، رفتم آن طرف . لا به لاي غرفه ها و زير دست و بال مشتريها را گشتم . اثري از بچه نبود . فرياد زدم : ايهاالناس كسي بچه منو نديده ؟ همه برگشتند طرف من . دختر جواني كه لباس مخصوص كاركنان فروشگاه را پوشيده بود آمد نزديكم و دلداريم داد : خانوم ! فرياد نزنين . من كمك مي كنم بچه تونو پيدا كنين .

-    چرا فرياد نزنم ؟ بچه من تو فروشگاه شما گم شده . الآن زير دست و پاي مردم له مي شه . شما بايد براي مشترياتون مهد كودك داشته باشين .

-         شرمنده ايم . فرزندتون پسر بود يا دختر ؟ اسمش چي بود ؟

-         فكر كنم پسر بود . آره پسر بود . سياوش . نه نه نه ، كوروش .

-         باشه نگران نباشين . با من بياين دفتر .

با دختر يونيفرم پوش رفتم تا دفتر . تو دفتر با تلفن به تمام غرفه ها اطلاع دادند اگر پسربچه اي به نام كوروش ديدند فورا به دفتر بياورند . من تحمل دوري از فرزندم را نداشتم . هزار فكر و خيال بد به سرم زده بود . از دفتر بيرون آمدم و با صداي بلند او را صدا زدم :  

-    ستاره ! ستاره ! كجايي مادر ؟ بيا . دختر يونيفرم پوش آمد بيرون ؛ دستم را گرفت و برد تو دفتر . دو سه نفري ريختند سرم به سوال كردن :

-         مگه نگفتين پسرتون گم شده ؟

-         نه خير خانوم . كي گفتم ؟ دخترم گم شده . باز فرياد زدم :

-    شكوفه جان ! شكوفه ! مادر كجايي آخه دق كردم . بيا ببين چقدر برات خريد كردم . بعد يادم افتاد سبد خريد را نياورده ام و بين غرفه ها جا مانده است . دخترها باز سوال پيچم كردند :

-         الآن كه داشتي صدا مي زدي ستاره ، پس شكوفه كيه ؟

-    خانوما مي شه منو به حال خودم بگذارين ؟ پسر خودمه . دوس دارم هر چي دلم مي خواد صداش بزنم : فرهاد جان ! فرهاد ، ماماني ! كجايي بيا .

دخترها با ناراحتي ، بهت و ترحم بهم نگاه مي كردند . لابد خيال كرده بودند از اضطراب گم شدن بچه ديوانه شده ام يا افسرده و خل و چل . اما من هيچ مرضي نداشتم . فقط فراموش كرده بودم كه فرزندم پسر است يا دختر . يادم رفته بود اسمش چيست . ليواني آب آوردند . آب خنكي بود . خيلي خنك .  آب خنك را نوشيدم و حالم جا آمد . از دخترها خواستم اگر آب ميوه يا قهوه دارند برايم بياورند تا حالم بهتر شود . ليوان بزرگي آب پرتقال آوردند . خيلي خوشمزه و خنك بود . چه حماقتي . بلند شدم ؛ از دخترها عذر خواهي و خداحافظي كردم و از فروشگاه زدم بيرون . يادم آمده بود كه من اصلا بچه ندارم . بعد شك كردم كه هرگز بچه دار شده ام يا نه . موبايلم را در آوردم تا به شوهرم زنگ بزنم و از او بپرسم . هرچه فون بوك موبايل را گشتم ، شماره او را پيدا نكردم . وقتي پيدا نكردم يادم افتاد شوهر ندارم . شك كردم كه اصلا ازدواج كرده ام يا نه . اما من كه هيچ وقت موبايل نداشتم . اي خدا ! چه احمقانه . خواستم برگردم فروشگاه خريدم را بكنم . يادم افتاد كه اصلا با خودم پول نياورده ام . برگشتم خانه تا پول بردارم . خانه ام سر جاي هميشگيش نبود .

- لعنتيا . آخر دزديدنش . اوهووي ! تو چي مي خواي ؟ برو داستان يكي ديگه رو بنويس .

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

   شهري بود به نام شهر بيصدا . مردم شهر بيصدا هم غذاي خوب مي خوردند ، هم لباس خوب مي پوشيدند . غذاي آنها ناني بود كه خورش داشت . همه چيز فراوان بود و خورش مردم گوشت داشت ، لوبيا داشت ، سيب زميني داشت ، پياز داشت ، گوجه داشت ، گردو داشت ، مرغ داشت ، سبزي داشت و همه چيز داشت . حاكمان شهر بيصدا فقط نان مي خوردند ؛ بدون خورش . روزي يكي از اهالي شهر بيصدا براي حاكمان كاسه اي خورش برد . بنا ندارم شخصيتهاي داستانم را با انتقاد از رفتارشان به لجن بكشم اما آدم چرا بايد براي حاكمان شهرش خورش ببرد ؟ حاكمان اول نگاهي به كاسه پر از خورش انداختند و آن را پس زدند اما بعد با اصرار صاحب خورش آن را تا آخر خوردند و ته كاسه را هم نان كشيدند . حاكمان خيلي از خوردن خورش راضي و خوشحال به نظر مي رسيدند . آنها به آن مرد گفتند : شما ملت چه چيزهاي خوشمزه اي مي خوريد . بعد ، دستور دادند از اين پس بجاي نان خالي براي حاكمان نان و خورش بياورند . به دستور حاكمان ، آن مرد را هم به زندان انداختند تا خبر ذوق زده شدن حاكمان پس از خوردن خورش را در شهر نقل نكند كه شان حاكمان حفظ شود . الآن يادم افتاد كه طرح داستان (شان) حاكمان را نوشته ام و انداخته ام گوشه اي تا كي وقت كنم بنويسمش . مساله (شان) در نزد حاكمان شهر بيصدا خيلي فكرم را مشغول كرده چون آنها به (شان) خودشان خيلي اهميت مي دادند و بخاطر (شان) ، حاضر بودند هر خيانتي بكنند . نكند من دارم داستان (شان) را مي نويسم ؟ نه ، آن جاي خود . جارچي ها به دستور حاكمان در شهر جار زدند و از اهالي خواستند براي پختن خورش حاكمان استخدام شوند . چند نفر داوطلب شدند و شدند عمله حاكمان در آشپزخانه . آنها مدتي براي حاكمان خورش درست كردند . حاكمان هم كه خورش زير دندانشان مزه كرده بود ديگر نان خالي را فراموش كرده بودند و هر روز بيشتر از ديروز خورش مي خواستند . آنها طوري مي خوردند كه انگار هيچوقت سير نمي شوند . حاكمان ، روزي دستور دادند آشپزها گوشت بيشتري در خورش بريزند ، يك روز مرغ بيشتر ، روز ديگر لوبيا و خلاصه كنم ؛ هر روز دستور اضافه كردن مواد خورش را مي دادند تا جايي كه از سهم مردم هم براي خود خورش مي پختند و خود و خاندانشان مي خوردند . تا مدتها هر چه گوشت و بنشن در شهر بيصدا پيدا مي شد بار مي شد و براي خورش حاكمان مي رفت . بعد از چندي ، اين مواد اول كمياب و بعد گران شد . چنان گران شد كه مردم عادي ديگر نمي توانستند خورش بخورند و فقط دستشان به نان خالي مي رسيد . داريد كم كم با شهر بيصدا آشنا مي شويد . به همين راحتي تو داستان من جاي مردم و حاكمان عوض شد . و شد آنچه بايد . تقصير من چيست ؟ من فقط مي نويسم ؛ آن يارو كه ذائقه حاكمان را اولين بار با خورش آشنا كرد مقصر است . حاكمان وقتي خبردار شدند ، دستور دادند مردم از اين پس خورش نخورند و فقط نان خالي بخورند . آنها براي پختن و خوردن خورش مجازاتهايي هم تعيين كردند . حاكمان به ايدئولوگهاي مزدورشان دستور دادند براي دستور جديد ، فرضيه و سابقه تاريخي بتراشند و تو گوش مردم بخوانند . حالا يادم افتاد بايد داستاني بنويسم در باره ايدئولوگهاي مزدوري كه استخدام شده بودند تا دستور هاي ظالمانه حاكمان را با نظريه هاي فلسفي و سابقه هاي من در آوردي تاريخي و تلقين هاي احساسي توجيه كنند و شكل قانوني يا موجه بدهند . طرح اين را هم نوشته ام و انداخته ام كنار تا كي . ايدئولوگي گفت : اساسا انسانها تا زماني كه مزه چيزي را نچشيده اند آن را طلب نمي كنند اما به محض اينكه يك بار بچشند دنبالش مي روند پس اي مردم بهتر است براي اينكه رنج كمتري ببريد خورش نخوريد و نان خالي بخوريد تا ندانيد خورش چيست و آن را نخواهيد و اينطوري زندگي بهتري براي خود بسازيد . نظريه دان مزدور ديگري گفت : در تاريخ ثبت شده هر كس راه بزرگي و سعادت را پيموده نان خالي خورده است و مردم بايد اين كار را الگوي خود قرار دهند و خورش را كلا فراموش كنند . حاكمان اين حرفها را پسنديدند و ايدئولوگها را فرستادند براي سخنراني در ميان مردم و به اين ترتيب هر ايدئولوگي به ميان مردم رفت و حرفي زد و سخني گفت . حاكمان بعدا دستور دادند در آن سال ، همان نظريه ها تبليغ شود . مردم شهر بيصدا با شنيدن اين حرفها و نظريه ها فقط لبخند مي زدند . آنها خود را با شرايط جديد فورا وفق دادند و فقط نان خالي خوردند طوري كه انگار به عمرشان خورش نخورده اند اما بعد از مدتي نان هم براي مردم كمياب و گران شد و حاكمان دستور دادند مردم نان كمتري بخورند . آنها اين بار هم ايدئولوگها را مامور كردند كه براي دستور اخير شان فلسفه بتراشند ؛ نظريه سازان تبعيت كردند و به دستور حاكمان نظريه هاي جديد را در ميان مردم با بيانات خود منتشر كردند . اين بار ، مردم عصباني شدند ؛ ‌ايدئولوگها را گرفتند و سر بريدند . مردم ، از همان راه  مستقيم به قصر رفتند و حاكمان را هم با استفاده از شالهاي سياه و سپيدشان از تيرهاي برق و درختان چنار خيابانها آويزان كردند و رفتند سر زندگي خودشان .

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

     نصف شب ، بچه وقتي خواست پاهايش را تكان بدهد ، از بس مادرش بند قنداق را سفت بسته بود نتوانست . به سختي بدنش را تاب داد اما نتوانست تكان بخورد . سرش را چرخاند و برگشت سمت مادر . نگاهش به پدر افتاد كه تند تند در حال  شير خوردن بود . جيغ زد و با صداي بلند شروع كرد به گريه . مادر ، پدر بچه را با دست كنار زد ، به سمت ديگر چرخيد و  سينه اش را گذاشت تو دهن طفل . بچه ، همينطور كه شير را ميك مي زد ، به پدرش كه پشت سر مادر نشسته بود چشمكي زد و تو دلش گفت : اگه گذاشتم تا صبح نوبتت بشه .

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

     شهري بود كه در آن حرف زدن ممنوع بود . حاكمان آن شهر از سالها پيش حرف زدن را براي مردم ممنوع كرده بودند و فقط خودشان و اعضاي خانواده خودشان اجازه داشتند هرچه در باره هر چيزي كه دوست داشتند بگويند . اهالي شهر عادت كرده بودند هر حرفي را آهسته و با حركت لبها به همديگر بگويند و اگر يكي از اهالي صدايي از گلويش در مي آمد ، حاكم او را صدا مي زد و با تهديد به اينكه برايش پرونده سازي مي كند يا بچه اش را مي دزدد يا خانواده اش را نابود مي كند او را وادار مي كرد دست از حرف زدن بكشد و ساكت بماند .

   مردم كه در ساليان دراز با اين وضع خو كرده بودند ، هنگام داد و ستد با اهالي شهر هاي ديگر با زبان اشاره يا با استفاده از علائمي كه روي خاك مي كشيدند ارتباط برقرار مي كردند . ديگران ، شهر آنها را شهر بيصدا مي ناميدند و مردم شهر بيصدا از اينكه نمي توانستند مثل بقيه حرف بزنند ناراحت نبودند و برعكس راضي و آسوده هم بودند . آنها تفاوت خود با اهالي ديگر شهر ها را مايه افتخار مي دانستند و معتقد بودند دليل مهمي حاكمان را وادار كرده كه مانع حرف زدن مردم آن شهر بشوند .

   روزي حاكمان شهر بيصدا از سكوت زياد اهالي شهر حوصله شان سر رفت . آنها از طعنه هاي ساكنان شهر هاي ديگر هم خسته شده بودند . حاكمان تصميم گرفتند حرف زدن را آزاد اعلام  كنند تا مردم دست از سكوت بردارند . جارچي ها در شهر راه افتادند و ظرف يك هفته به همه اهالي اين خبر را رساندند اما مردم سكوت را ادامه دادند . جارچي ها دوباره به ميان مردم آمدند و پرسيدند : چه مرگتان شده ؟ حاكم بزرگ مي خواهد صداي شما را بشنود ؛ با هم حرف بزنيد . مردم باز هم سكوت را ترجيح دادند و حرف نزدند اما با علامت به آنها فهماندند كه بدون حرف زدن راحت ترند و مي خواهند هميشه در سكوت بمانند . آنها به جارچيها فهماندند كه حرفي براي گفتن با همديگر ندارند و ضمنا براي گفتگو با حاكمان هم ترجيح مي دهند هر وقت لازم شد از روشهايي غير از حرف زدن استفاده كنند .

     اين بار ، حاكمان تصميم گرفتند از زور استفاده كنند ؛ پس سكوت را ممنوع اعلام كردند . جارچي ها به ميان مردم آمدند و جار زدند كه سكوت اهالي از اين پس با مجازاتهاي سنگيني روبرو خواهد شد . مردم با شنيدن اين تهديد عصباني شدند . جارچي ها را گرفتند و سر بريدند . بعد به سمت كاخ حاكمان حركت كردند ، حاكمان را هم با استفاده از شال هاي سياه و سفيد شان از تيرهاي برق و درختان چنار خيابانهاي شهر آويزان كردند . اهالي شهر بيصدا پس از آن راضي و ساكت به سراغ زندگي خود رفتند .

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

     تا قابله بند نافم را بريد ، بند ناف مثل فنر پيچ خورد و تاب خورد ، بعد مثل كش برگشت عقب و مثل سیلی محكم خورد تو شكمم . آنوقت شكمم سوخت و زدم زير گريه .

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

   وقتي به دنيا آمدم ، دكتر مرا سروته كرد و با كف دست محكم زد به پشتم . با شدت زدم زير گريه و گفتم : "عنتر! چرا  مي زني ؟  مگه يتيم گير آوردي ؟ "

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

    مرد ، دست بردار نبود و آرام آرام مي شمرد : هفت . . . . . . هشت . . . . . . نه . . . . . . ده . . . . . .

زن التماس كرد : بسه ديگه ، پدرمو درآوردي . مرد با خونسردی ابرو بالا انداخت و گفت :

- هنوز تموم نشده ، يازده . . . . . . دوازده . . . . . .

- تو رو به هر كي مي پرستي تمومش كن .

- آخه زن ! دلم برات مي سوزه .

- پر رو ! آزارم نده ، بذار به درد خودم بميرم .

- تا حالا دوازده  بارشو خودم شمردم ، داري خودتو نابود مي كني .

    زن در حالي كه وسط حمام روي يك پا ايستاده بود و تعادلش را به سختي حفظ مي كرد براي بار سيزدهم پاي خود را داخل وان پر از آب فرو كرد و گفت : خب چيكار كنم ؟ مي خوام وضو بگيرم نماز بخونم ، اول بايد بدنم طيب و طاهر باشه . مرد خنده اي عصبي كرد : پات كه از آب بيرون مياد خودبخود نجس مي شه ؟

- توكه اين چيزا رو نمي فهمي ، آدم راه مي ره از در و ديوار بهش ترشح مي شه . نمي دوني اين هوايي كه به تن آدم مي خوره از كدوم دستشويي و كثافت خونه اي در اومده ، واسه همين هرچي آب مي كشم به دلم نمي چسبه .

مرد براي اينكه حرص زن را در بياورد و به خيال اينكه وادارش کند از وسواس دست بكشد خونسرد گفت : چرا با چسب قطره اي آب نمي كشي كه بچسبه ؟

زن عصباني شد : اصلا نفهميدم چي شد . تا تو حرف مي زدي كلي بهم ترشح شد ، يه مگس پدر سگم رو پام نشست كه ديگه بدبختم كرد .

مرد كه لقمه ناني به دست داشت آن را به دهان گذاشت و با دهان پر ،  خنده  آزارنده اي كرد و باز نيش زد : آخه زن حسابي ! كجا ديدي پدر مگس سگ باشه ؛ لابد مادرش هم گربه س؟

زن بي حوصله شد : مي ري تو يا فرياد بكشم و همسايه ها رو صدا كنم ؟ بعد رويش را از مرد برگرداند و با بغض گفت : من كه مثل تو يلخي و بي دين نيستم . آدم اگه بدنش طاهر نباشه ملائكه از خونه ش رد نمي شن .

مرد با قهقهه اعصاب خردكني گفت : مگه خونه من اتوبانه كه همه رد بشن ؟ تازه تو هم اينو بهونه كردي كه از وسواست لذت ببري ، اصلا مي خواي يه تانكر آب كر با شيلنگ بهت وصل كنم تا هميشه خودتو هفت ك‍ره آب بكشي ؟

   زن كه هنوز خود را به حالت لي لي نگه داشته بود ، چشمان پر اشكش را نشان مرد داد . خنده بر لبهاي مرد ماسيد . با سکوت مرد ، زن احساس راحتي كرد و چند بار ديگر پايش را داخل آب برد و بيرون آورد . بعد ، انگار راضي نشده باشد لب وان نشست ، هر دو پا را داخل آب فرو كرد و غر زد : اين كه نشد ، يه بار ديگه . . .  .

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

   تقدیم به همه کسانی که دو سه سالی است از (درد بزرگ) در رنجند

 

  امروز ، اين درد بعد از 993 روز عميقتر و شديدتر شده . پيچ مي زند و تير مي كشد . روزها كه از اين درد خواب نداشتم ، حالا شب هم نمي گذارد بخوابم . امروز رفتم سونوگرافي . معلوم شد سنگ بزرگي است . درشت ؛ اندازه يك بند انگشت . تو گزارش سونو نوشته بود سنگي به قطر پانزده ميلي متر يكي از مجراهاي كليه را مسدود كرده . پانزده ميلي متر يعني اينقدر . يك بند انگشت . نوشته بود كليه متورم شده و پنجاه درصد از اندازه طبيعي بزرگتر شده . دكتر گفت كه اين تورم كليه برام خطرناك است . دردش از درد دندان بدتر است . دندان را مي شود با سر انگشت فشار داد يا با مايع بي حسي ساكتش كرد يا حتي ترياك روش گذاشت اما دستم به كليه نمي رسد . فقط پيچ مي زنم . از غروب به بعد ، اتوماتيك دردش شديد مي شود . همه دردها غروب به بعد سراغ آدم مي آيد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

     صداي زوزه گرگها قطع نمي شد . سرما داشت استخوانهايش را مي تركاند . كولاك ، شديد بود و دانه هاي برف به صورتش مي ريخت . يادش آمد كه راديو دماي هواي شهر را بيست درجه زير صفر اعلام كرده بود ؛ و با خود گفت : پس حتما تو صحرا هوا سردتر است . احساس يخ زدن بهش دست داده بود . ميل به خواب داشت اما هنوز هوشيار بود و تا چشمانش روي هم مي افتاد از ترس مرگ مي پريد . شنيده بود اگر كسي در اين حالت خوابش ببرد مرگش حتمي است . بار آخري كه در مقابل ميل به خواب مقاومت كرد ، با خود گفت : بايد كاري كنم ، اگر ناغافل خوابم ببرد از پس سرما بر نخواهم آمد . ترس از مرگ به پاهايش نيرو داد . با همه كرختي بدنش برخاست ، در ورودي و پنجره هاي كلبه را بست و چفت كرد ، تو آتش نيمه جان بخاري هيزم ريخت ، رختخوابش را از زير پنجره كشيد كنار بخاري و خوابيد .

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |

خب ، تعطيلات سال 87 تمام شد . سال نو بر همه دوستان اينترنتي وغير اينترنتي من مبارك باشد . يعني اين سال برايتان بركت بياورد . يعني دست به خاك بزنيد طلا بشود . يعني اصلا امسال مريض نشويد . اصلا روحيه تان ضعيف نشود . مسافرت برويد و خوشي كنيد . همه چيز را ارزان بخريد نه گران . بيكار نشويد و درآمدتان كم نشود و جيب تان پر از پول باشد و اس ام اس هايتان به مقصد برسد . جیب دولت که به برکت اس ام اس های نرسیده ما در سال ۸۷ و ۸۶ و غیره پر از پول است و از این بابت ملالی نیست . اس ام اس هاي من تو تعطیلات نوروز بعضي ده روزه به مقصد رسيد ، بعضي سيزده روزه رسيد ، بعضي هم اصلا نرسيد اما من همه اس ام اس هايي را كه دوستان اينترنتي و غيراينترنتي برايم فرستادند بدون استثنا جواب داده ام و اگر نرسيده لطفا مرا ببخشيد و صلواتي هم بر وزير مخابرات بفرستيد . من تو تعطيلات به مسافرت رفتم و طبق عادت شخصی قدیمیم سفرنامه اي نوشته ام که شايد شاید شاید ، رو وبلاگ انداختمش . اين پست را نوشتم تا سال نو را به همه دوستانم تبريك بگويم و اطلاع دهم كه هستم ، لطفا شما هم باشید .

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط فرامرزسیدآقایی |